مترسك

 
دوباره حضور
نویسنده : امين - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٩
 

 

بعد از یکسال و چند ماه . . .

 

شاید باید پذیرفت که بعضی‌ها را برای عاشقی نیافریده‌اند. چه معشوق باشد چه عاشق. مگر با هم فرقی هم میکنند. عاشق و معشوق فقط یک چیزند از دو زاویه.

برای تو معشوقم و خودم عاشقم. ولی باید قید برخی چیزها را زد . . .

 


 
comment نظرات ()
 
 
جیغ و باد
نویسنده : امين - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸
 

جیغ میکشد. باد پنجره‌ها را باز می‌کند. من از خواب می‌پرم. خواب وحشتناکی بود. دست میبرم تا لیوان آب کنار تخت را بردارم. ناگهان صدای جیغ می‌شنوم. باد پنجره‌ها را باز می‌کند. از خواب می‌پرم. عرق سردی روی تنم نشسته. همانطور که به خواب عجیبم فکر میکنم، دوباره صدای جیغی می‌شنوم. باد پنجره‌ها را باز می‌کند. از خواب می‌پرم. لبه تختم می‌نشینم. پریشان و وحشت‌زده دستی لای موهایم می‌کشم. صدای جیغی می‌شنوم. باد پنجره‌ها را باز می‌کند.  از خواب می‌پرم . . .


 
comment نظرات ()
 
 
ته خط
نویسنده : امين - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٧
 

سلام.

خیلی وقت بود نمی نوشتم ولی بودم و کارهاتون رو می خوندم.

.

به مسابقه دعوت شدم و نوشتم.

-----------------------------

ته خط

.

ته خط

.

بالاخره یه ماشین نگه داشت. سریع سوار ماشین شد. میدونست که اگه به آزمون استخدامی نرسه دیگه شانسی برای ازدواج با نازنین نداره. ناگهان صدای جیغ لاستیک‌ها اونو لرزوند. یا ابالفضل گفتن راننده از اتفاق بدی خبر می‌داد. راننده از ماشین پیاده شد. روی سرش میزد و میگفت بدبخت شدم. باد از لای در باز ماشین به داخل اومد و اسکناس‌های توی دخل رو پخش کرد توی ماشین. زنی جوان با چشمانی باز روی زمین افتاده بود. داشت به خدا نگاه می‌کرد. دستش رو روی شکمش گذاشته بود. یعنی بچه سالمه؟ جواب رضا رو چی بدم؟ پسر جوون یه دویست تومنی از جیبش در آورد و انداخت توی دخل راننده و از ماشین پیاده شد و به طرف راننده و زن روی زمین رفت. یه نگاه کوتاهی انداخت و چند قدمی رفت جلوتر.

 .

ته خط

.

ته خط

 ---------------------------------

از سینا ممنونم برای نوشته‌هاش و راهنمایی‌هاش . . .

----------------

من هم این 5 نفر رو به بازی دعوت می‌کنم. (امیدوارم دعوت من رو رد نکنند)

سها

ЭЛЬМИРА

نیکو

علیرضا

فاطمه


 
comment نظرات ()
 
 
دوباره . . .
نویسنده : امين - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧
 

گرفتار بودم و خیلی دور. ببخشید اگر آمدید و من نبودم.

خیلی دور خیلی نزدیک

می گویند ستاره ایست در دب اصغر

و شاید هم دب اکبر

چه فرقی می کند وقتی به تو نزدیک باشد

مهم اینست که هر وقت دلت گرفت نگاهش کنی

حتی ساعت 3  بعد از نیمه شب، آنهم از روی صندلی اتوبوس

            گاهی از روی دیوار و نردبان به هم خیره میشویم

            و گاهی دستمان از زخم سیم خاردارها زخمی میشود

            و پایه های نردبان میلرزند

و هر دو تلاش میکنیم که صدایمان قطع نشود

               هم من، که مترسکم

               و هم او، که میگویند ستاره ایست در دب اصغر و شاید هم دب اکبر

مگر فرقی میکند . . .

=========================

عبور از غبار

حلالم کنید

در همین نزدیکی ها خواهم مرد و اصلاً مهم نیست آسمان چه رنگی باشد

یا کوزه گر از خاک اندامم چه بسازد

من فقط سکوت می خواهم

شاید در پی این سکوت سقوط کنم. . .

 

حلالم کنید

و دست از دور گردنم بردارید

دستهایتان طناب شده در پاهایم.

                                       رهایم کنید

                                             رهایم کنید

                                                  رهایم کنید

 

-------------------------------------

پاورقی۱: تقدیم به کسی از دور دورها برایم نوشت و حرف زد.

پاورقی۲: دلم برای وبلاگم خیلی تنگ شده بود.


 
comment نظرات ()
 
 
زلف بر باد نده . . .
نویسنده : امين - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦
 

عشق گاهي آسماني است، گاهي زميني و گاهي هم زيرزميني

عشق گاهي پاك است، گاهي ناپاك و گاهي لجني

عشق گاهي مردانه است، گاهي زنانه و البته گاهي بچگانه

عشق گاهي در زمين نمي‌گنجد و گاهي در يك جيب هم جا مي‌شود

عشق گاهي مژه برداشتن از روي گونه است و گاهي سيلي

عشق گاهي به سفر مي‌انجامد و گاهي به تخت بيمارستان

عشق گاهي نگاه است و گاهي آغوش

و من ميدانم كه عشق‌هاي ده ساله نيز روزي مي‌ميرند و هيچكس برايشان مرثيه‌اي نخواهد خواند ولي دیده‌ام که براي عشق‌هاي يك هفته‌اي سالها سياه پوشیده‌اند.

مي‌گويند سنگ بزرگ علامت نزدن است، ولي روزگار بدجور سرم را شكسته. درمان اين سر شكسته شايد نيكوتين باشد و شايد مرفين و گاهي اوقات نيز شل‌كننده عضلات. اين را هم شنيده‌ام كه درمان عشق فقط عشق مي‌تونه باشه. به قول سينا "مار گزيده اگر زنده بماند، ديگر از هيچ چيز نمي‌ترسد."

پ.ن1: اونقدر به اون بالا نگاه مي‌كنم تا روزي ستاره به من چشمك بزنه.

پ.ن2: ديگه دارم به ايستگاه اتوبوس خالي و آسمون بي ستاره عادت مي‌كنم.


 
comment نظرات ()
 
 
ماهی
نویسنده : امين - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦
 

ماهی قشنگی بود. با دستان خودم، آنرا از آب درآوردم و شروع کردم به بوسیدن و نوازش آن ماهی زیبا. جالب آنکه بسیار خوشحال بودم. وقتی به خودم آمدم، ماهی کوچولو در دستانم مرده بود. نمی‌دانم. شاید عشق ورزیدن بلد نیستیم. باید فکری کرد. باید فکری کرد. . .

.

.

.

راستی دوستان عزیز، به وبلاگ انجمن LB هم سری بزنید. من و سه تا از دوستانم اونجا رو شروع کردیم. از حضورتون خوشحال میشیم. منتظریم.


 
comment نظرات ()
 
 
عصر معصوميت
نویسنده : امين - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦
 

پيش‌پرده:

پسرك سر كلاس نشسته و دختركي پاي تخته با رقص دستانش، اعداد را وجد آورده است.

(دخترك كمي زيباست)

 

پرده اول:

صداي قلب پسرك با قدم‌هاي او هماهنگ شده.

(انتهاي كوچه چه دور است.)

 

پرده دوم:

دست پسرك در دست دخترك است.

(پسرك زير لب سهراب مي‌خواند: من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است . . .)

 

پرده سوم:

پسرك بيكار، هديه ولنتاين خريده و دخترك دم‌بخت خندان است.

 

پرده چهارم:

پسرك در اتاق سيگار مي‌كشد و صورت نگران او با هر پك سيگار روشن مي‌شود.

 

پرده آخر:

دوباره خبر تلخي به گوشم رسيد.

امروز يكي ديگر از دوستانم مرگ مغزي شد و قلبش را به دختركي محتاج اهدا كرد.

(كسي فندك دارد.)

 

پ.ن: با تشکر از سینای عزیز (سگ ولگرد)  که نوشته‌هایش را دوست دارم.


 
comment نظرات ()
 
 
تو برو . . .
نویسنده : امين - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
 

عاشقی خنده بلد نیست، برو                               عاشقی رقص و طرب نيست، برو

 

حكم ما خورده ابد، باخته‌ايم                                تو كه آزاد شدي، زود برو

 

ما زمان باخته‌ايم، شوخي نيست                         قيمتش سخت گزاف است، برو

 

گر چه با رفتن تو تيره شود زندگيم                        غربتم هيچ مهم نيست، برو

 

چشم‌ها تيره و سگ‌مست شديم                        تو نخور باده و سر حال برو

 

حادثه پشت كلام من و توست                            سخني هيچ مگو، زود برو 

 

ما در اين پيله‌ي خود بافته حيران شده‌ايم               تو كه پروانه شدي، تند برو
 
comment نظرات ()
 
 
فرشته
نویسنده : امين - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦
 

تو به من آرامش ميدهي، مثل خوردن يك فنجان قهوه‌ي تلخ در حياط يك خانه قديمي.

تو به من امید میدهی، مثل تولد یک پروانه.

تو الهه مهرباني هستي،

تو خداوند محبتي،

تو رسول سخاوتي،

اي كسي كه فقط حضورت در خانه مثل سايه نارون باشكوه و لذت‌بخش است.

اي كه براي من زيبايي مثل ماه

اي كه روشني مثل خورشيد

اي كه با عظمتي مثل ابرهاي آسمان

من از روزي كه بباري و تمام شوي هراسانم.

من از كسوف ميترسم.

من از خسوف ميترسم.

تو مثل سكوت پرشكوهي، من از فرياد ميترسم.

و من عاشقانه دوستت دارم، مادر.


 
comment نظرات ()
 
 
و آخر قصه . . .
نویسنده : امين - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

تلاش من - فرار تو - خسته‌ام

غرور من - خنده تو - خسته‌ام

خلوت من - خاطره‌ات - خسته‌ام

سکوت من - همهمه‌‌ات - خسته‌ام

هدیه تو - بغچه من - میروم

خیال تو - مرکب من - میروم

 


 
comment نظرات ()